سی‌وب در باره بایگانی فهرست › اشتراک ›

تعصّب نه داشته باشید

چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲‏‏، ساعت ِ 23:22

کلاسِ پنجم بودم؛ آموزگار ام برا یِ من ۆ یک ای از دوستان در مدرسه کلاس ِ خصوصی گذاشته بود، تا برا یِ آزمون ِ ورودی یِ سمپاد آماده شویم. تابستان بود ۆ، از بچّه‌ها تنها ما دۆ نفر در مدرسه بودیم.

در راه ِ بازگشت به خانه هم، با هم بودیم؛ نیم ای از مسیر امان یکی بود. صحبت می کردیم. فراموش نه می کنم، آقا یِ پکوک، یک روز که دختر اش هم آمده بود مدرسه و، در بازگشت همراه ِ ما بود، رو به ما گفت: «نصیحت ای به'تون می کنم، همیشه تو ذهن اتون باشه…»، و ما مشتاق ِ شنیدن، «…هیچ وقت تو یِ زندگی تعصّب نه داشته باشین.»

من نه آن روز، و نه چند سال بعد، نه فهمیدم تعصّب یعنی چه؛ امّا پند ِ آموزگار هماره آویزه یِ گوش ام بوده ۆ هست.

Kelâs e panjom budam; âmuzgâr am barâ ye man o yek i az dustan dar madrese kelâs e xosusi gozâŝte bud, tâ barâ ye âzmun e vorudi ye SMPED âmâde ŝavim. Tâbestân bud o, az baccehâ tanhâ mâ do nafar dar madrese budim.

Dar râh e bâzgaŝt be xâne ham, bâ ham budim; nim i az masir emân yeki bud. Sohbat mi kardim. Farâmuŝ ne mi konam, Âqâ ye Pakuk, yek ruz ke doxtar aŝ ham âmade bud madrese vo, dar bâzgaŝt hamrâh e mâ bud, ru be mâ goft: “Nasihat i be’tun mi konam, hamiŝe tu zehn etun bâŝe…”, va mâ moŝtâq e ŝenidan, “…hic vaqt tu ye zendegi taassob na dâŝte bâŝin.”

Man na ân ruz, va na cand sâl baëd, na fahmidam taassob yaëni ce; ammâ pand e âmuzgâr hamâre âvize ye guŝ am bud o hast.

یادبود 

قرونِ وَسَطی!‏

چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰‏‏، ساعت ِ 12:15

نخستین مشکلِ من با خطّ‌ِ فارسی به ۱۰-۱۲ سال پیش باز می‌گردد؛ که اوّلِ راهنمایی بودم و عضوِ شورایِ مدرسه. قرار بود برنامه‌یي پربار برایِ صبحگاه آماده کنیم. من هم، بی‌خبر از تاریخِ اروپا، باید متني را می‌خاندم که یکي از بچّه‌ها آماده کرده و همان روز صبح به من رسانده بود.

خلاصه، واکنشِ بچّه‌هایِ باسواد و کتاب‌خان، هنگامي که گفتم «قرونِ وَسَطی»، جالب بود.

همان هنگام این پرسش در ذهن ام پدیدار شد که چرا باید «وسطا» را با املایي چنین نامربوط بنویسیم.

Noxostin moŝkel e man bâ xatt e Fârsi be 10-12 sâl piŝ bâz mi gardad; ke avval e râhnemâi budam o ozv e ŝowrâ ye madrese. Qarâr bud barnâme i porbâr barâ ye sobhgâh âmâde konim. Man ham, bixabar az târix e Orupâ, bâyad matn i râ mi xândam ke yek i az baccehâ âmâde karde, va hamân ruz sobh, be man rasânde bud.

Xolâse, vâkoneŝ e baccehâ ye bâsavâd o ketâbxân, hangâm i ke قرونِ وسطی râ “qorun e vasati” xândam, jâleb bud!

Hamân hangâm, in porseŝ dar zehn am padidâr ŝod, ke cerâ bâyad وسطا (vostâ) râ bâ emlâ i conin nâmarbut be nevisim.


چهلمین یادگارِ خونِ سرو‏

سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸‏‏، ساعت ِ 0:42

    میانِ دو سالروزِ مهمّ هستیم، ولادتِ امام حسین و اِمام مهدی. یکي آغازِ راه را نشان‌اِمان داد و دیگري هدف را به ما یادآوری می‌کند؛ هدفي که دست‌یافتنی نیست جز با هم‌یاری، هم‌دلی و همراهیِ مردم، نه با زور و کشتنِ مردمِ بی‌دفاع. که اگر به‌زور و با کشتار می‌شد، چه نیازي بود به پنهان شدن از چشمِ مردم؟! اگر با نیرویي فراعادی و فرامادّی می‌خاست بشود، همان روزِ نخست می‌شد و به روزِ دهم نمی‌کشید. ما تازه در آغازِ راه ایم … .

    به یادِ همه‌یِ شهیدانِ راهِ آزادی و آزادگی!

دلا دیدی که خورشید اَز شبِ سرد / چو آتـش ســر زِ خاکستـر بــرآورد

زمین و آسمـــان گل‌رنــگ و گــلگون / جهان دشتِ شقایق  گشت از این خون

نگر تا این شبِ خونین سَحَر کرد / چـه خنجرهــا که از دلها گذر کرد

زِ هر خونِ دلي سروي قد افراشت / به هر سروي تذروي نغمه برداشت

صدایِ خون در آوازِ تذرو است / دلا این یـادگارِ خونِ ســرو است

 

پی‌نوشت:

در متونِ دینیِ ما به شماره‌یِ ۴۰ توجّهِ ویژه‌اي شده است: با موسا چهل شب وعده گذاشته شد (۲: ۵۱ و ۷: ۱۴۲)؛ سرزمینِ مقدّس چهل سال بر بنی‌اسراییل ممنوع شد (۵: ۲۶)؛ کمالِ رشدِ انسان در چهل‌سالگی ست (۴۶: ۱۵)؛ محمّد در چهل‌سالگی برانگیخته شد؛ سفارش شده خاسته‌هایِ خود را در چهل سَحرِ پیاپی از خدا بجوییم؛ چهلمِ امام حسین (اربعین) را بزرگ می‌داریم و … . 

یادبود 

هوا هم مویِ خود افشان نموده!‎‏

یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷‏‏، ساعت ِ 21:7

هوایِ امروز هم چون ما سر-در-گم بود! نمی‌دانست آفتابي زرد بتاباند یا برفي سپید ببارد. گویی خود نیز سرگردان مانده بود که زمستان است هنوز یا که بهار سررسیده. و باد؛ چه غوغایي برپا کرده بود! چه سر-و-صدایي! چه سرودي! ساز-اش سایشِ دندان‌هایِ ما بود و درختان شاخه‌ها-شان را به آهنگِ نوای-اش موجوار می‌رقصاندند. جایِ برگ‌ها خالی! که در این بارش و ریزش، رقصان و چرخان، از فراز به فرود آیند و دل‌رُبایی کنند.

گذشته از این‌همه، این هوا مرا به یادِ کاشان-ام انداخت. کاشاني که در بیش‌ترِ روزهایِ زمستان-اش نمی‌‏دانستیم چه بپوشیم. پگاهان از سرما به خود می‌لرزیدیم و نیمروز از شدّتِ آفتاب می‌نالیدیم!


همین…! فقط ببخشایید-ام که حسّ‌ِ شاعرانه ندارم؛ ناگاه گُل کرد، هرچند بدرنگ-و-بو!

یادبود 

اَمان اَز دانش‌جو!‏

سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷‏‏، ساعت ِ 23:29

   نمی‌دونم ما، دانش‌جوها، چرا أین‌جوری هستیم.

   بۀ پایان ء ترم و گاه ء اِمتحانها کۀ می‌رسیم، فـُرجۀها کۀ آغاز می‌شۀ و بۀ درسها و پرؤژۀهای ء عقب‌موندهْ اْمون کۀ می‌پردازیم، یاد اِمون می‌آد می‌تونستیم در طول ء ترم بیش‌تر بخونیم، کم‌تر بازیگوشی کنیم و، بۀجا اْش، أین روزها رؤ با آسودگی ء بیش‌ترئ سپری کنیم و سراَنجام اَز پس ء اِمتحان بهتر بر بیایم، نمرۀی ء بهتری بگیریم و میانگین ء بالاترئ داشتۀ باشیم.

   بۀ أین چیزها کۀ فکر می‌کنیم، با خؤد اِمون پیمان می‌بندیم کۀ ترم ء بعد، اَز همون آغاز، درسها رؤ با اُستاد پیش ببریم و همهْ رؤ برای ء شب ء اِمتحان نیَـنباریم!! قوْل می‌دیم هر شب، دستءکم چند ساعت مطالعۀ کنیم!

   ولی اَمان اَز وقت‌ئ کۀ همون روزهای ء نخستین ء ترم، مشکل‌ئ برا اْمون پیش بیاد کۀ دیگۀ حوْصلۀی ء درس خوندن نداشتۀ باشیم …! روز-بۀ-روز درسها رؤ عقب می‌اْندازیم و یهؤ وقت‌ئ بۀ خؤد اِمون می‌آیم کۀ چیزئ تا اِمتحانها نموندۀ و همۀی ء درسها روی ء هم اَنباشتۀ شدهْ اْن.

   حالا دیگۀ اَز بی‌اَنگیزگی و بی‌علاقگی ء بعضیها اْمون بگذریم! کۀ اَصلن معلوم نیست واسۀ چی أومدیم دانشگاه. شاید بَرا پیدا کردن ء همسر ء مناسب!!

یادبود 

پادگاني به نامِ دانشگاهِ تهران

یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۷‏‏، ساعت ِ 20:15

به بهانه‌یِ روزِ دانش‌جو

در راستایِ دست‌یابی به آرمان‌هایِ اصولیِ انقلابِ ایران و تلاش‌هایِ پی‌گیرِ دولتِ خدمت‌گزار در زمینه‌یِ تحقّقِ دولتِ الکترونیک و فراهم‌آوریِ نظم و امنیتِ اجتماعی، دانشگاهِ تهران مجهّز به سامانه‌یِ الکترونیکیِ ثبتِ خودکارِ ورود و خروجِِ دانشجویان شده است و این‌چنین، حماسه‌یي بزرگ، همچون حماسه‌یِ سومِ تیرماهِ ۸۴ در تاریخِ ملّتِ ایران رقم خورده و جاودانه خاهد ماند!

این تأسیسات که با هدفِ کاهشِ نیرویِ انسانی و هزینه‌ها ایجاد شده، چند سد میلیون تومان هزینه‌یِ پولی در پی داشته و باعثِ افزایشِ نیازِ انتظامات به نیرویِ انسانی تا چند برابر نیز شده است که بر مراحلِ گوناگونِ ورود و خروجِ دانش‌جویان نظارت دارند.

ناگفته نماند در همین روزها – نزدیکِ روزِ دانش‌جو – و هم‌زمان با اعتراضِ دانش‌جویان بر استکبار و خودکامگیِ جهانی(!)، ابزارهایِ حسّگرِ این سامانه‌یِ جامع برداشته شده بود تا از دستِ این قشرِ آشوبگر، دستاویزِ بیگانه، ناآگاهِ فریفته، اخلالگرِ امنیتِ اجتماعی، شَرور، جاسوس و اُوباش دور و در امان بماند!!!


پی‌نوشت‌ها:

- این سامانه‌یِ الکترونیک چنان پیشرفته است که با کارت‌هایِ اَلمثنّا کار نمی‌کند!!

- رهبرِ تاریخ‌سازِ این حماسه در ادامه‌یِ این راهِ انقلاب‌آفرین جامه‌هایي همسانه (یونیفرم) نیز برایِ دانشجویانِ دانشگاهِ تهران پیشنهاد کرده است – البتّه خاک‌سپاریِ پیکرهایِ – به اصطلاح – شهیدانِ گم‌نامِ جنگِ ۸-ساله در دانشگاه را فعلن نادیده می‌گیریم!


استادِ حکیم‏

یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۷‏‏، ساعت ِ 21:52

استادي داریم، جوان، مجرّد، سوسول، تازه-از-فرنگ-برگشته، درس‌خانده، باسواد، مهربان، دوستِ دانش‌جو، ... . مکانیکِ شاره‌ها درس می‌دهد. دوست-اش داریم، تنها نه به این دلیل که حضور-غیاب نمی‌کند! اصلن کی گفته دوست داشتن نیاز به دلیل دارد؟!!!

امروز سخني گفت، نمی‌دانم سیاسی بود یا فرهنگی یا اخلاقی! گفت «در روشِ اُیلری در بررسیِ شاره‌ها گوشه-کناري می‌نشینیم و شاره را نظاره‌گر می‌شویم»؛ آن‌گاه برایِ نمونه‌ گفت «مثلن شاره‌یِ این دانشگاه شما دانش‌جویان اید و ناظران، کارمندانِ دانشکده اند که آمد-و-شد-اِتان را در گذرِ سال‌هایِ دراز می‌بینند ولی سراَنجام شما اید که سرنوشتِ جامعه را رقم می‌زنید!» از بس فروتن است گفت «حتّا ما اُستادان هم اعتباري برایِ دانشگاه نمی‌آوریم و تلاشِ شما'ست که آبرویِ دانشگاه را می‌خرد». ناگهان واردِ مسائلِ کلانِ ملّی-منطقه‌یی-فرامنطقه‌یی-جهانی شد و گفت «کشور-اِمان را ببینید؛ عیب و کاستی از شاره‌یِ درونِ آن است و گر نه این کشور و مرز-و-بوم همان است که از دیرباز بوده!»


پی‌نوشت‌ها:

- سبکِ نوِ این نوشتار اثرِ وب‌نوشتِ دوشیزه زورو'ست که همین چند دقیقه پیش خاندم-اش؛ ولی خوش‌بختانه نتوانست بر کاربردِ واژگانِ ویژه‌یِ خود-اَم اثر بگذارد!

- عینِ سخنانِ استاد را بازگو نکردم، کوشیدم در قالبِ واژگان و سبکِ نوشتاریِ خود-ام مفهوم را انتقال دهم.

ـ اگر توانسته ام مفهوم را انتقال دهم، حتمن در دیدگاه‌های-اِتان یادآور شوید تا «حبابوار براندازم از نشاط کلاه»!

یادبود 

یادِ گذشته‌ها‏

سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷‏‏، ساعت ِ 21:34

یاد-اش به خیر آن روزها که می‌دیدم مادر-ام نقشِ گـُلي از تویِ دفتري رویِ پارچه‌یي می‌دوزد و برایِ الگوسازی-اش دفتر و کاغذِ الگو را رویِ میزي ویژه‌یِ این کار می‌گذارد، چراغِ نهاده‌شده در زیرِ میز را روشن می‌کند و سرگرمِ کشیدن از رویِ نقشِ درونِ دفتر می‌شود! یاد-اش به خیر! یاد-اش به خیر آن روزها که گل‌دوزی می‌کردیم!!! هنري بود که دوست-اش می‌داشتیم، ولی به جُرمِ پسر بودن فراموش-اش کردیم.

آن‌چه مرا به یادِ آن روزگار انداخت، کاري بود که امشب کردیم. تمریني داشتیم همراه با رسم! در واقع، رسم همان روشِ حلّ بود. تمرینِ حل‌شده را از دیگران گرفتیم، زیرِ برگه‌یِ خود-اِمان گذاشتیم و از رویِ تمرینِ حلّ‌شده کشیدیم. گاهي هم اگر مشکلي داشتیم، هر دو برگه را بالا برده از نورِ چراغ بهره می‌بردیم.

پرگار و خطّ‌کش تنها ابزارهایي بودند که نیاز داشتیم، نه فکر و اندیشه!

یادبود 

گنگ‌ترین ساعت…‏

چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۷‏‏، ساعت ِ 23:16

   در این چهارده سالي که سرگرمِ دانش‌اندوزی بوده و هستم، هیچ‌گاه تاکنون به این اندازه احساسِ گیجی و نفهمی نکرده بودم!

   امروز سرِ کل‍اسِ دینامیکِ ماشین (بررسیِ حرکتِ ساز-و-کارهایِ مکانیکی که در دستگاهها و فرایندهایِ گوناگون به کار می‌روند) نشسته بودم، سراپاگوش! ولی هرچه استاد بیش‌تر توضیح می‌داد و من بیش‌تر فکر می‌کردم، کم‌تر می‌فهمیدم. از آغاز تا پایانِ کلاس در تخته فرورفته بودم و می‌اندیشیدم ولی هرچه بیش‌تر می‌گذشت، سردرگم‌تر می‌شدم؛ گیج و سرگردان دستِ استاد را پی می‌گرفتم و واژه-واژه‌یِ سخنان‌اش را وارسی می‌کردم؛ ولی به گندابي می‌ماند که هرچه بیش‌تر دست-و-پا می‌زدم، بیش‌تر فرو می‌رفتم!

   امروز برایِ نخستین بار حسّ کردم از گرایشِ جامدات بد-ام می‌آید ولی مطمئنّ نیستم از سیّالات خوش‌ام بیاید؛ همین مسئله کمي نگران‌ام کرد.

   نکند راه را اشتباه آمده باشم؟!

یادبود