استادِ حکیم
استادي داریم، جوان، مجرّد، سوسول، تازه-از-فرنگ-برگشته، درسخانده، باسواد، مهربان، دوستِ دانشجو، ... . مکانیکِ شارهها درس میدهد. دوست-اش داریم، تنها نه به این دلیل که حضور-غیاب نمیکند! اصلن کی گفته دوست داشتن نیاز به دلیل دارد؟!!!
امروز سخني گفت، نمیدانم سیاسی بود یا فرهنگی یا اخلاقی! گفت «در روشِ اُیلری در بررسیِ شارهها گوشه-کناري مینشینیم و شاره را نظارهگر میشویم»؛ آنگاه برایِ نمونه گفت «مثلن شارهیِ این دانشگاه شما دانشجویان اید و ناظران، کارمندانِ دانشکده اند که آمد-و-شد-اِتان را در گذرِ سالهایِ دراز میبینند ولی سراَنجام شما اید که سرنوشتِ جامعه را رقم میزنید!» از بس فروتن است گفت «حتّا ما اُستادان هم اعتباري برایِ دانشگاه نمیآوریم و تلاشِ شما'ست که آبرویِ دانشگاه را میخرد». ناگهان واردِ مسائلِ کلانِ ملّی-منطقهیی-فرامنطقهیی-جهانی شد و گفت «کشور-اِمان را ببینید؛ عیب و کاستی از شارهیِ درونِ آن است و گر نه این کشور و مرز-و-بوم همان است که از دیرباز بوده!»
پینوشتها:
- سبکِ نوِ این نوشتار اثرِ وبنوشتِ دوشیزه زورو'ست که همین چند دقیقه پیش خاندم-اش؛ ولی خوشبختانه نتوانست بر کاربردِ واژگانِ ویژهیِ خود-اَم اثر بگذارد!
- عینِ سخنانِ استاد را بازگو نکردم، کوشیدم در قالبِ واژگان و سبکِ نوشتاریِ خود-ام مفهوم را انتقال دهم.
ـ اگر توانسته ام مفهوم را انتقال دهم، حتمن در دیدگاههای-اِتان یادآور شوید تا «حبابوار براندازم از نشاط کلاه»!


