هوا هم مویِ خود افشان نموده!
هوایِ امروز هم چون ما سر-در-گم بود! نمیدانست آفتابي زرد بتاباند یا برفي سپید ببارد. گویی خود نیز سرگردان مانده بود که زمستان است هنوز یا که بهار سررسیده. و باد؛ چه غوغایي برپا کرده بود! چه سر-و-صدایي! چه سرودي! ساز-اش سایشِ دندانهایِ ما بود و درختان شاخهها-شان را به آهنگِ نوای-اش موجوار میرقصاندند. جایِ برگها خالی! که در این بارش و ریزش، رقصان و چرخان، از فراز به فرود آیند و دلرُبایی کنند.
گذشته از اینهمه، این هوا مرا به یادِ کاشان-ام انداخت. کاشاني که در بیشترِ روزهایِ زمستان-اش نمیدانستیم چه بپوشیم. پگاهان از سرما به خود میلرزیدیم و نیمروز از شدّتِ آفتاب مینالیدیم!
همین…! فقط ببخشایید-ام که حسِّ شاعرانه ندارم؛ ناگاه گُل کرد، هرچند بدرنگ-و-بو!


