گنگترین ساعت…
در این چهارده سالي که سرگرمِ دانشاندوزی بوده و هستم، هیچگاه تاکنون به این اندازه احساسِ گیجی و نفهمی نکرده بودم!
امروز سرِ کلاسِ دینامیکِ ماشین (بررسیِ حرکتِ ساز-و-کارهایِ مکانیکی که در دستگاهها و فرایندهایِ گوناگون به کار میروند) نشسته بودم، سراپاگوش! ولی هرچه استاد بیشتر توضیح میداد و من بیشتر فکر میکردم، کمتر میفهمیدم. از آغاز تا پایانِ کلاس در تخته فرورفته بودم و میاندیشیدم ولی هرچه بیشتر میگذشت، سردرگمتر میشدم؛ گیج و سرگردان دستِ استاد را پی میگرفتم و واژه-واژهیِ سخناناش را وارسی میکردم؛ ولی به گندابي میماند که هرچه بیشتر دست-و-پا میزدم، بیشتر فرو میرفتم!
امروز برایِ نخستین بار حسّ کردم از گرایشِ جامدات بد-ام میآید ولی مطمئنّ نیستم از سیّالات خوشام بیاید؛ همین مسئله کمي نگرانام کرد.
نکند راه را اشتباه آمده باشم؟!


