سی‌وب در باره بایگانی فهرست › اشتراک ›

عشق‏

جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 3:44

نگاه اش را دوخته بود به زمین؛ نه این که سربه‌زیر باشد، نمی‌خاست کسي از رازِ درون اش آگاه شود. از روزي که این جمله را دیده بود: «چشم‌هایِ هر کس دریچه‌ها‌یي به روانِ او'ست»، از دیده‌شدنِ چشم‌های اش می‌ترسید. نه این که بخاهد پنهان‌کاری کند، باور داشت که «جز راست نباید گفت»، و لی به خوبی هم می‌دانست که «هر راست نشاید گفت». از دروغ بیزار بود و از این که دیگران به دروغ‌گویی متّهم اش کنند عصبی و آزرده می‌شد.

صدایِ بلندگو حواس اش را پرت کرد. کوشید دوباره تمرکز کند رویِ حرف‌هایي که می‌خاست با چشم‌های اش به آن «دو چشم» بگوید. می‌توانست حدس بزند، که چه سخت می‌گذرد به آن دو، که آمده اند با چشمان اش سخن بگویند، و اکنون، تنها سایه‌یِ پشتِ آن‌ها را می‌بینند. درک می‌کرد، و لی چاره چه بود!؟ در یک لحظه هزاران اندیشه و پندارِ نیک و بد از ذهن اش گذشت. دوباره به این اندیشید که چه خوب می‌شد اگر می‌توانست حرف‌های اش را، به جایِ چشم، با زبان بگوید!

دخترِ باادبي بود؛ شاید کمي بیش از اندازه. چرا که گاهي نزدیک‌ترین دوستان اش احساس می‌کردند از او دور اند. نه این که اهلِ تعارف و وانمودکردن باشد؛ روراست بود و از گفتنِ احساسِ راستین اش ترسي نداشت. امّا همین خوی اش هم گاهي برخي مردم را می‌رنجاند.

دوباره صدایِ ناشناخته‌یي از بلندگو برخاست که ناخودآگاه سر اش را به سویِ صدا چرخاند. ناگهان نگاه اش با آن دو چشم درگیر شد. وای...! دو گویِ درخشانِ شناور بر دریایي آرام. یاد اش آمد که آرامشِ دریا را «می‌پرستد». احساسِ خوشایندي که با یادآوریِ دریا در رگان اش به گردش درآمد، لبخندي بر لبان اش نشاند. چنان لبریز از این احساس شده بود، که به زانو در می‌آمد اگر نگاه اش را از آن دو چشم بر نمی‌گرفت.

دل اش می‌خاست دوباره به آن دریا چشم بدوزد و همه‌یِ آن‌چه را در خود سر-به-مُهر نگه داشته، آشکار کند. دوست داشت بداند کاستی و بدیِ این موجودِ پاک و بی‌آلایش چی'ست. کمال‌گرا نبود، دیدگاه اش صفر-و-یکی هم نبود؛ می‌دانست هر کس برتری‌ها و کاستی‌هایي نسبت به دیگران دارد. خود اش را می‌شناخت، خوهایي دارد که نسبی اند؛ برخي می‌ستایند و برخي دیگر می‌نکوهند؛ در برخي موقعیّت‌ها پسندیده اند و در برخي دیگر ناپسند. خود اش را دوست داشت، با همه‌یِ این پیچیدگی‌ها و فراز-و-فرودهای اش که شناختن اش را برایِ دیگران دشوار می‌کرد.

باز به آن آرامشِ دریایی دل سپرد. می‌دانست سرانجام کاري دستِ خود اش خاهد داد، و لی گویی با خود لج کرده بود. یکي از خوهایِ بد اش همین لج‌بازی اش بود، حتّا با خود اش. نه این که بدقلق و یک‌دنده باشد، و لی اگر رویدادِ پیش‌بینی‌نشده‌یي پیش می‌آمد، دیگر هیچ چیز نمی‌توانست او را به راهِ درست باز گرداند. همه‌یِ این‌ها را خوب می‌دانست، دنیایِ ناشناخته اش «پشت»ِ آن دریا بود. «قایقي خاهم ساخت، خاهم انداخت به آب...»، زیرِ لب می‌خاند.

همه‌یِ فکر-و-ذهن اش شده بود آن دو چشمِ دوست‌داشتنی. در همان نگاهِ نخست، راستی و سادگیِ بی‌همتایي در آن دو دیده بود که دیگر فراموش‌شدنی نبود. آن دو چشم دیگر تنها نبودند، «دو لب» هم بودند، با لبخندي مهربانانه.

سرانجام، روزي که خورشید از خاستگاهِ همیشگی اش بر آمده بود و پرتوهایِ آفتاب بر سرسرایِ دل اش تابیده بود، دستِ «او» به رقص آمد، گربه‌یي ساخت و بر قلب نشست. زبانِ اشاره نمی‌دانست، و لی معنایِ این یکی را به خوبی فهمیده بود.

۸ ِ مردادِ ۸۹، کاشان

Negâh aŝ râ duxte bud be zamin; na in ke sarbezir bâŝad; ne mi xâst kas i az râz e darun aŝ âgâh ŝavad. Az ruz i ke in jomle râ dide bud: “Ceŝmhâ ye har kas, daricehâ i be ravân e u’st”, az dideŝodan e ceŝmhâ y-aŝ mi tarsid. Na in ke be xâhad penhânkâri konad, bâvar dâŝt ke “joz râst na bâyad goft”, va li be xubi ham mi dânest ke “har râst na ŝâyad goft”. Az doruĝ bizâr bud o, az in ke digarân be doruĝgui mottaham aŝ konand, asabi yo âzorde mi ŝod.

Sedâ ye bolandgu havâs aŝ râ part kard. Kuŝid dobâre tamarkoz konad ru ye harfhâ i ke mi xâst bâ ceŝmhâ y-aŝ be ân “do ceŝm” be guyad. Mi tavânest hads be zanad ke ce saxt mi gozarad be ân do, ke âmade and bâ ceŝmân aŝ soxan be guyand o, aknun, tanhâ sâye ye poŝt e ânhâ râ mi binand. Dark mi kard, va li, câre ce bud!? Dar yek lahze, hezârân andiŝe vo pendâr e nik o bad az zehn aŝ gozaŝt. Dobâre be in andiŝid ke ce xub mi ŝod agar mi tavânest harfhâ y-aŝ râ, be jâ ye ceŝm, bâ zabân be guyad!

Doxtar e bâadab i bud; ŝâyad kam i biŝ az andâze. Cerâ ke gâh i nazdiktarin dustân aŝ ehsâs mi kardand az u dur and. Na in ke ahl e teârof o vânemudkardan bâŝad; rurâst bud o, az goftan e ehsâs e râstin aŝ tars i na dâŝt. Ammâ hamin xuy aŝ ham, gâh i, barx i mardom râ mi ranjând.

Dobâre sadâ ye nâŝenâxte i az bolandgu bar xâst ke nâxodâgâh sar aŝ râ be su ye sadâ carxând. Nâgahân, negâh aŝ bâ ân do ceŝm dargir ŝod. Vây…! Do guy e deraxŝân e ŝenâvar bar daryâ i ârâm. Yâd aŝ âmad ke ârâmeŝ e daryâ râ mi parastad. Ehsâs e xoŝâyand i ke bâ yâdâvari ye daryâ dar ragân aŝ be gardeŝ dar âmad, labxand i bar labân aŝ neŝând. Conân labriz az in ehsâs ŝode bud, ke be zânu dar mi âmad agar negâh aŝ râ az ân do ceŝm bar ne mi gereft.

Del aŝ mi xâst dobâre be ân daryâ ceŝm be duzad o, hame ye ân ce râ dar xod sarbemohr negah dâŝte, âŝkâr konad. Dust dâŝt be dânad, kâsti yo badi ye in mowjud e pâk o biâlâyeŝ ci’st. Kamâlgerâ na bud, didgâh aŝ sefroyeki ham na bud; mi dânest har kas bartarihâ vo kâstihâ i nesbat be digarân dârad. Xod aŝ râ mi ŝenâxt, xuhâ i dârad ke ke nesbi and; barx i mi setâyand o, barx i digar mi nekuhand; dar barx i mowqeiyyathâ pasandide and o, dar barx i digar nâpasand. Xod aŝ râ dust dâŝt, bâ hame ye in picidegihâ vo farâzoforudhâ y-aŝ, ke ŝenâxtan aŝ râ barâ ye digarân doŝvâr mi kard.

Bâz be ân ârâmeŝ e daryâi del sepord. Mi dânest saranjâm kâr i dast e xod aŝ xâhad dâd, va li gui bâ xod laj karde bud. Yek i az xuhâ ye bad aŝ hamin lajbâzi y-aŝ bud, hattâ be xod aŝ. Na in ke badqeleq o yekdande bâŝad, va li agar ruydâd e piŝbini-naŝode i piŝ mi âmad, digar hic ciz ne mi tavânest u râ be râh e dorost bâz gardând. Hame ye inhâ râ xub mi dânest, donyâ ye nâŝenâxte aŝ poŝt e ân daryâ bud. “Qâyeq i xâham sâxt, xâham andâxt be âb…”, zir e lab mi xând.

Hame ye fekrozehn aŝ ŝode bud ân do ceŝm e dustdâŝtani. Dar hamân negâh e noxost, râsti yo sâdegi ye bihamtâ i dar ân do dide bud, ke digar farâmuŝŝodani na bud. Ân do ceŝm digar tanhâ na budand, do lab ham budand, bâ labxand i mehrbânâne.

Saranjâm, ruz i ke xorŝid az xâstgâh e hamiŝegi y-aŝ bar âmade bud o, partowhâ ye âftâb bar sarsarâ ye del aŝ tâbide bud, dast e “u” be raqs âmad, gorbe i sâxt o, bar qalb neŝast. Zabân e eŝâre ne mi dânest, va li maënâ ye in yeki râ be xubi fahmide bud.

8om e Mordâd e 89, Kâŝân

دل‌نوشته 

قابلِ…!‏‎‏

یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 1:4

   یکي از روش‌هایِ نادرستِ رایج برایِ ساختنِ صفتِ توانشی۱ کاربردِ واژه‌یِ «قابل» پیش از واژه‌یِ اصلی'ست؛ همچون: قابلِ‌دست‌یابی، قابلِ‌قبول، قابلِ‌انجام، قابلِ‌مطرح‌كردن!

   این صفت‌ها شاید خود-به-خود نامناسب به نظر نرسند، ولی هنگامِ منفی شدن یا ساختنِ صفت‌هایِ برتر و برترین، زنجیره‌یِ درازي از واژه‌ها پدید می‌آورند؛ برایِ نمونه: غیرِقابلِ‌قبول، غیرِقابلِ‌مطرح‌کردن، قابلِ‌دست‌یابی‌ترین!!

   در فارسی دو راه برایِ ساختنِ صفتِ توانشی هست که برایِ یک واژه معمولن تنها یکي کاربرد دارد:

۱. «مصدر + ی»: خوردنی، آشامیدنی، باورکردنی، پذیرفتنی، مطرح‌کردنی، دست‌یافتنی، دوست‌داشتنی، انجام‌شدنی

۲. کاربردِ «پذیر»: دسترس‌پذیر، تجدیدپذیر، برگشت‌پذیر

   ناگفته پیدا'ست که ساختنِ صفتِ برتر و برترین و نیز منفی‌سازیِ این صفت‌ها چه آسان است:

ناآشامیدنی، نپذیرفتنی، برگشت‌ناپذیر، دست‌یافتنی‌ترین، دسترس‌پذیرترین، دوست‌داشتنی‌ترین

 


ته‌نوشت:

   ۱. صفتِ توانشی شایستگی و امکانِ انجامِ یک کار را بیان می‌کند. خوردنی یعنی شایسته‌یِ خوردن: چیزي که می‌توان خورد یا باید خورد.


زندگی

پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 19:31

   همه‌یِ روز به فیلمي می‌اندیشید که دیشب دیده بود. زیاد فیلم نمی‌دید، ولی دیشبی بر او سخت اثر گذاشته بود؛ هر چه به پایانِ فیلم نزدیک‌تر می‌شد، بیش‌تر جذب-اش می‌شد. از نگاه-اش پیدا بود؛ از نشستن-اش که رویِ مبل خم شده بود به جلو و با آرنج‌ها تکیه کرده بود رویِ پاها، جوري که می‌توانست دستان-اش را زیرِ چانه گره کند ولی ترجیح داده بود آزاد-اشان بگذارد. دقایقِ پایانی-اش را که یکسره نوشید و گلوله-گلوله از چشمان-اش بیرون داد. کم-کم بینی-اش هم به کمک-اشان شتافت. من که نمی‌دانم با شخصیتِ مردِ فیلم همزادپنداری می‌کرد یا با شخصیتِ زن! ولی دوست دارم بدانم چرا با تماشایِ فیلم‌هایِ اثرگذار می‌گرید؛ این اثرگذاری چرا خود را به شکلِ دیگري نشان نمی‌دهد، همچون خنده یا اراده یا حتا آرزو! چیزي که بتواند تغییري در او بدهد، دست-اش را به کاري وادارد و دل-اش را به راهي ببرد.

   بازگردیم به اکنون. هنوز رو-به-رویِ من نشسته و در اندیشه‌های-اش غوته‌ور است. با خود می‌گوید: این زندگیِ من است و باید آن را همین گونه که هست دنبال کنم. در این اندیشه است که دوباره بی‌پروا تن به عاشقی دهد یا نه. گاهي هم به «همراهی»ِ عشق و عقل می‌اندیشد، به جایِ رویایی-شان!

   به دومین و شاید سومین پرسشِ بنیادینِ زندگی-اش رسید: باید در پیِ یافتنِ عشقِ تازه باشد یا چشم-به-راهِ آمدن-اش؟ سخن از عشق که به میان آمد، تندابي از گزاره‌هایِ دیده و شنیده در ذهن-اش سرازیر شد: عشق-ات رسد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ...؛ زندگیِ بی‌عشق پنجاهِ بی‌پنج است۱؛ عشق اکسیري'ست که خاکِ انسان را...؛ عشق چون آید بَرَد هوشِ دلِ فرزانه را... . البته من راهِ سومي را به او پیشنهاد می‌کنم که بر این عشقِ کهنه و سوخته بماند.

   همه را تند از ذهن می‌گذراند و می‌کوشید هیچ یک را فراموش نکند. همه را گوشه‌یي می‌سپرد تا از این بمبارانِ ذهنی جانِ سالم به در برند. به رغمِ این همه تلاش، در آن میان (یعنی پس از پاراگرافِ دوم) حلقه‌یي از زنجیرِ اندیشه‌های-اش گم شد.

   بازگشت و خود-اش را بازخاند؛ خود-اش و اندیشه‌های-اش را. [چند ثانیه درنگ] دوباره ناامید شد.

۳۰ ِ تیرماهِ ۸۹، کاشان



ته‌نوشت:

۱. Life without love is fifty without five

دل‌نوشته 

متفاوت با/از

چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 2:54

   یکي از لغزش‌هایِ رایج میانِ ترجمه‌گران کاربردِ حرفِ اضافه‌یِ «از» برایِ «متفاوت» است که شوربختانه حتّا در بهترین ترجمه‌ها هم دیده می‌شود.

   هر فارسی‌زباني با رویکرد به شمّ‌ِ زبانیِ خود در می‌یابد که چنین جمله‌هایي درست اند:

این «با» آن فرق دارد، «با» آن یکی متفاوت است.

   امّا در انگلیسی همراهِ different (متفاوت) حرفِ اضافه‌یِ from به کار می‌رود که معمولن در فارسی به «از» برگردانده می‌شود. همین مسئله و خو گرفتن به آن ما را از زبانِ خود غافل و دچارِ لغزش می‌کند.

We are not different from each other: ما با یکدیگر متفاوت نیستیم

   همانندِ این مشکل شاید برای هر واژه‌یِ دیگري هم پیش آید که دقّت و توجهِ ما را در کارِ ترجمه می‌طلبد. برایِ نمونه responsible for در فارسی «مسئولِ» ترجمه می‌شود، نه «مسئول برایِ».

I'm responsible for all I do: من مسئولِ همه‌ی اعمال-ام هستم

انشا و نویسش