سی‌وب در باره بایگانی فهرست › اشتراک ›

زندگی

پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 19:31

   همه‌یِ روز به فیلمي می‌اندیشید که دیشب دیده بود. زیاد فیلم نمی‌دید، ولی دیشبی بر او سخت اثر گذاشته بود؛ هر چه به پایانِ فیلم نزدیک‌تر می‌شد، بیش‌تر جذب-اش می‌شد. از نگاه-اش پیدا بود؛ از نشستن-اش که رویِ مبل خم شده بود به جلو و با آرنج‌ها تکیه کرده بود رویِ پاها، جوري که می‌توانست دستان-اش را زیرِ چانه گره کند ولی ترجیح داده بود آزاد-اشان بگذارد. دقایقِ پایانی-اش را که یکسره نوشید و گلوله-گلوله از چشمان-اش بیرون داد. کم-کم بینی-اش هم به کمک-اشان شتافت. من که نمی‌دانم با شخصیتِ مردِ فیلم همزادپنداری می‌کرد یا با شخصیتِ زن! ولی دوست دارم بدانم چرا با تماشایِ فیلم‌هایِ اثرگذار می‌گرید؛ این اثرگذاری چرا خود را به شکلِ دیگري نشان نمی‌دهد، همچون خنده یا اراده یا حتا آرزو! چیزي که بتواند تغییري در او بدهد، دست-اش را به کاري وادارد و دل-اش را به راهي ببرد.

   بازگردیم به اکنون. هنوز رو-به-رویِ من نشسته و در اندیشه‌های-اش غوته‌ور است. با خود می‌گوید: این زندگیِ من است و باید آن را همین گونه که هست دنبال کنم. در این اندیشه است که دوباره بی‌پروا تن به عاشقی دهد یا نه. گاهي هم به «همراهی»ِ عشق و عقل می‌اندیشد، به جایِ رویایی-شان!

   به دومین و شاید سومین پرسشِ بنیادینِ زندگی-اش رسید: باید در پیِ یافتنِ عشقِ تازه باشد یا چشم-به-راهِ آمدن-اش؟ سخن از عشق که به میان آمد، تندابي از گزاره‌هایِ دیده و شنیده در ذهن-اش سرازیر شد: عشق-ات رسد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ...؛ زندگیِ بی‌عشق پنجاهِ بی‌پنج است۱؛ عشق اکسیري'ست که خاکِ انسان را...؛ عشق چون آید بَرَد هوشِ دلِ فرزانه را... . البته من راهِ سومي را به او پیشنهاد می‌کنم که بر این عشقِ کهنه و سوخته بماند.

   همه را تند از ذهن می‌گذراند و می‌کوشید هیچ یک را فراموش نکند. همه را گوشه‌یي می‌سپرد تا از این بمبارانِ ذهنی جانِ سالم به در برند. به رغمِ این همه تلاش، در آن میان (یعنی پس از پاراگرافِ دوم) حلقه‌یي از زنجیرِ اندیشه‌های-اش گم شد.

   بازگشت و خود-اش را بازخاند؛ خود-اش و اندیشه‌های-اش را. [چند ثانیه درنگ] دوباره ناامید شد.

۳۰ ِ تیرماهِ ۸۹، کاشان



ته‌نوشت:

۱. Life without love is fifty without five

دل‌نوشته