سی‌وب در باره بایگانی فهرست › اشتراک ›

روندِ پیشرفتِ خطّ‌ِ پارسی‏

شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 17:0

   این نوشتار، گردآوردي'ست از نیازهایِ خطِّ پارسی در روندِ تغییر و تکامل که با توجّه به اولویت‌ها و ضرورت‌ها، از دیدِ نویسنده، چشم‌اندازي را فراهم آورده است.


دریافتِ متنِ کاملِ این نوشته:

نسخه‌یِ Word - نسخه‌یِ PDF

»» Edâme ye neveŝte ... ادامه یِ نوشته ««

خطّ ۆ نگارش 

دل‌تنگی‏

جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 16:50

خابیده بود زیرِ سقفِ آسمان. فریادِ سکوت گوشِ همه‌یِ صداها را کر کرده بود. صدایي نمی‌شنید، حتا صدایِ خابِ پرنده‌یي!

آمده بود ستاره‌ها را تماشا کند، ولی هیچ یک برای-اش چشمک نمی‌زدند. او برایِ ستاره‌ها چشمک می‌زد! نمی‌دانست ستاره‌ها دارند او را بازی می‌دهند یا با او بازی می‌کنند؛ چرا پنهان شده اند؟ تا نبیند-اشان یا پیدای-اشان کند؟

هیچ ستاره‌یي در آسمان نبود، یا دستِ کم در آسمانِ بالایِ سرِ او؛ شاید هم بود و او نمی‌توانست ببیند. ندیدنِ ستاره‌ها برای-اش از هر چیزي دردناک‌تر بود. باور نمی‌کرد. نمی‌توانست باور کند. نمی‌توانست باور کند که نمی‌تواند. ستاره‌ها را ببیند. چنان شگفت‌زده بود که زبان-اش گیر می‌کرد!

آن همه راه... . آن همه سختی... . تنها به این امید که... . ناامید شد. خسته شد. از این که ذهن-اش به جایي نمی‌رسید، درست همچون نگاه-اش. آدم با چشم... نه، با ذهن... با چشمِ ذهن... . درماند. حتا این جمله را هم نتوانست پایان دهد. اینک به جایِ ستاره در آسمان واژه می‌دید. تاب می‌خوردند و این سو و آن سو می‌پریدند. واژه‌ها را با چشم می‌دید! ولی نمی‌توانست با زبان بجود. این حس برای-اش آشنا بود. گویی یک بارِ دیگر توانسته بود واژه‌ها را با چشم بگوید.

داشتم به این می‌اندیشیدم که آن جمله را من به او آموخته بودم؛ همیشه می‌گفتم: «آدم با  ذهن می‌بیند، نه با چشم». چشم‌ها گیرنده اند. این ذهن است که داده‌یِ خامِ چشم را پر-و-بال می‌دهد.

ناگهان شهاب‌سنگي درخشیدن گرفت. لبخند بر لبان-اش نشست. لحظه‌یي بعد، سکوت شکست. سنگ درست همان جایي فرود آمد که او خابیده بود... . اَه، نشد از او بپرسم لبخند-اش برایِ چه بود!!

۱۸ ِ تیرماهِ ۸۹، کاشان

دل‌نوشته 

دورویی‏

سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 1:46

   سرگردان در کویرِ داغِ بی‌کران، آفتابي سوزان بر او سایه گسترده بود؛ نوازشِ گرمِ دستانِ دوزخی-اش از میانِ تار-و-پودِ جامه‌ها راه می‌یافت و به پوست که می‌رسید هیچ، گویی از پوست و گوشت هم می‌گذشت و رگ و خون را می‌سوزاند. هُرمِ گرما از رخنه‌هایِ کفش‌ها تو می‌رفت و پاها را غلغلک می‌داد. تواني برایِ گام زدن نداشت، می‌رفت به هر سو که پاها می‌خاستند یا می‌توانستند.

  زبان-اش بیخِ کام-اش چسبیده بود. تشنه بود. نمی‌توانست حتا لب از لب بگشاید، چه رسد به این که کمکي فریاد کند. گرسنه نبود. اما خسته بود. از دوردست صدایِ آب می‌آمد، ولی حتا نایِ شنیدن هم نداشت! کوله‌بارِ دوستِ سالخورده-اش بر دوش-اش سنگینی می‌کرد. سنگین نبود، اما خستگیِ نهفته در شانه‌ها او را می‌آزرد.

   می‌کوشید کانونِ ذهن-اش را سمت-وسویي بدهد. نمی‌دانم یاد بود یا آرزو. شاید یادي بود از تنها آرزوی-اش! نه، هیچ کدام نبود! می‌کوشید جزئیاتِ چهره-اش را بازسازی کند: سرخیِ لب‌ها، سیاهیِ چشمان، رنگِ مو، خطوطِ چهره،.... باور نمی‌کرد که روزي حتا چهره‌یِ خود-اش را هم نتواند به یاد آورد! دوباره تلاش کرد. این بار در گوشه‌هایِ ذهن به دنبالِ آینه‌یي می‌گشت که آخرین تصویر را از چهره بازتابانده باشد. انگار چیزي یافت، در آن کنج‌ها؛ خاکِ کهنگی سراسر-اش را پوشانده بود. اینک می‌توانست بداند که در این درخششِ بی‌همتایِ این ستاره‌یِ بی‌تاب چه‌گونه به چشم می‌آید.

   خشنود نمی‌نمود. چندان خوش-اش نیامد. نه از چهره-اش، که از اندیشه-اش؛ که چنین چهره‌یي برای-اش نگاشته بود. می‌پنداشت «چهره-اش درون-اش را راست نمی‌نمایاند. به راستی که دردناک بود، برایِ خود-اش؛ نه برایِ دوست-اش، نه برایِ کویر و نه برایِ آفتاب.» این، اندیشه‌یِ خودِ او بود؛ نمی‌دانم چرا پایِ دوست و کویر و آفتاب را به میان کشید!

۱۵ ِ تیرماهِ ۸۹، کاشان

دل‌نوشته