دلتنگی
خابیده بود زیرِ سقفِ آسمان. فریادِ سکوت گوشِ همهیِ صداها را کر کرده بود. صدایي نمیشنید، حتا صدایِ خابِ پرندهیي!
آمده بود ستارهها را تماشا کند، ولی هیچ یک برای-اش چشمک نمیزدند. او برایِ ستارهها چشمک میزد! نمیدانست ستارهها دارند او را بازی میدهند یا با او بازی میکنند؛ چرا پنهان شده اند؟ تا نبیند-اشان یا پیدای-اشان کند؟
هیچ ستارهیي در آسمان نبود، یا دستِ کم در آسمانِ بالایِ سرِ او؛ شاید هم بود و او نمیتوانست ببیند. ندیدنِ ستارهها برای-اش از هر چیزي دردناکتر بود. باور نمیکرد. نمیتوانست باور کند. نمیتوانست باور کند که نمیتواند. ستارهها را ببیند. چنان شگفتزده بود که زبان-اش گیر میکرد!
آن همه راه... . آن همه سختی... . تنها به این امید که... . ناامید شد. خسته شد. از این که ذهن-اش به جایي نمیرسید، درست همچون نگاه-اش. آدم با چشم... نه، با ذهن... با چشمِ ذهن... . درماند. حتا این جمله را هم نتوانست پایان دهد. اینک به جایِ ستاره در آسمان واژه میدید. تاب میخوردند و این سو و آن سو میپریدند. واژهها را با چشم میدید! ولی نمیتوانست با زبان بجود. این حس برای-اش آشنا بود. گویی یک بارِ دیگر توانسته بود واژهها را با چشم بگوید.
داشتم به این میاندیشیدم که آن جمله را من به او آموخته بودم؛ همیشه میگفتم: «آدم با ذهن میبیند، نه با چشم». چشمها گیرنده اند. این ذهن است که دادهیِ خامِ چشم را پر-و-بال میدهد.
ناگهان شهابسنگي درخشیدن گرفت. لبخند بر لبان-اش نشست. لحظهیي بعد، سکوت شکست. سنگ درست همان جایي فرود آمد که او خابیده بود... . اَه، نشد از او بپرسم لبخند-اش برایِ چه بود!!
۱۸ ِ تیرماهِ ۸۹، کاشان


