سی‌وب در باره بایگانی فهرست › اشتراک ›

دورویی‏

سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹‏‏، ساعت ِ 1:46

   سرگردان در کویرِ داغِ بی‌کران، آفتابي سوزان بر او سایه گسترده بود؛ نوازشِ گرمِ دستانِ دوزخی-اش از میانِ تار-و-پودِ جامه‌ها راه می‌یافت و به پوست که می‌رسید هیچ، گویی از پوست و گوشت هم می‌گذشت و رگ و خون را می‌سوزاند. هُرمِ گرما از رخنه‌هایِ کفش‌ها تو می‌رفت و پاها را غلغلک می‌داد. تواني برایِ گام زدن نداشت، می‌رفت به هر سو که پاها می‌خاستند یا می‌توانستند.

  زبان-اش بیخِ کام-اش چسبیده بود. تشنه بود. نمی‌توانست حتا لب از لب بگشاید، چه رسد به این که کمکي فریاد کند. گرسنه نبود. اما خسته بود. از دوردست صدایِ آب می‌آمد، ولی حتا نایِ شنیدن هم نداشت! کوله‌بارِ دوستِ سالخورده-اش بر دوش-اش سنگینی می‌کرد. سنگین نبود، اما خستگیِ نهفته در شانه‌ها او را می‌آزرد.

   می‌کوشید کانونِ ذهن-اش را سمت-وسویي بدهد. نمی‌دانم یاد بود یا آرزو. شاید یادي بود از تنها آرزوی-اش! نه، هیچ کدام نبود! می‌کوشید جزئیاتِ چهره-اش را بازسازی کند: سرخیِ لب‌ها، سیاهیِ چشمان، رنگِ مو، خطوطِ چهره،.... باور نمی‌کرد که روزي حتا چهره‌یِ خود-اش را هم نتواند به یاد آورد! دوباره تلاش کرد. این بار در گوشه‌هایِ ذهن به دنبالِ آینه‌یي می‌گشت که آخرین تصویر را از چهره بازتابانده باشد. انگار چیزي یافت، در آن کنج‌ها؛ خاکِ کهنگی سراسر-اش را پوشانده بود. اینک می‌توانست بداند که در این درخششِ بی‌همتایِ این ستاره‌یِ بی‌تاب چه‌گونه به چشم می‌آید.

   خشنود نمی‌نمود. چندان خوش-اش نیامد. نه از چهره-اش، که از اندیشه-اش؛ که چنین چهره‌یي برای-اش نگاشته بود. می‌پنداشت «چهره-اش درون-اش را راست نمی‌نمایاند. به راستی که دردناک بود، برایِ خود-اش؛ نه برایِ دوست-اش، نه برایِ کویر و نه برایِ آفتاب.» این، اندیشه‌یِ خودِ او بود؛ نمی‌دانم چرا پایِ دوست و کویر و آفتاب را به میان کشید!

۱۵ ِ تیرماهِ ۸۹، کاشان

دل‌نوشته