سی‌وب در باره بایگانی فهرست › اشتراک ›

آن‌چه از مُحرّم فهمیدم …

شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷‏‏، ساعت ِ 22:3

   فهمیدم مُحرّم ماهي'ست که مردم سیاه می‌پوشند؛ بگو-بخند نمی‌کنند؛ شادی و سرگرمی را رها می‌کنند؛ جشن نمی‌گیرند.

   فهمیدم به رقص و پای‌کوبی نمی‌پردازند، مگر در سوگواری‌ها و زیرِ پرچم‌هایِ سیاه.

   فهمیدم شب‌ها تا بامدادان بیدار اند و دیگران را نیز با صدایِ بلندِ بلندگوها بیدار نگه می‌دارند.

   فهمیدم به ترانه‌هایِ تند و رقص‌آور گوش نمی‌دهند، مگر سروده-اش درباره‌یِ کربلا و عاشورا باشد و خاننده-اَش سیاه‌پوشي ریش‌دار و دروغ‌پرداز که از هیچ کوششي برایِ درآوردنِ اشکِ شنوندگان فروگذار نمی‌کند.

   فهمیدم مُحرّم ماهی'ست که مردم از دل-و-جان هزینه می‌کنند برایِ:

   خریدِ طبل‌هایي با شعاعِ دو برابرِ بلندایِ یک اِنسان؛

   ساختِ نمادهایِ شگفت‌انگیز و گاه بی‌معنا از آهن و چوب و دست‌یازی به آن‌ها و گاه پرستیدن-اِشان؛

   کشیدنِ پسراني با چهره‌هایي آراسته بر پرده‌هایي بزرگ، با تکیه بر تواناییِ ذهن و خیالِ نگارگر؛

   برگزاریِ مراسمي پرسر-و-صداتر، نورانی‌تر، شلوغ‌تر، دیرپایان‌تر، پررفت-و-آمدتر و، در یک کلمه، باشکوه‌تر از دیگران، با آوازه‌خانِ به‌نام‌تر، خوراکِ گران‌بهاتر، چشم‌چرانیِ بیش‌تر و هر عاملِ دیگري که بتواند برتری-اشان را به رخِ دیگران بکشد.

   فهمیدم باید وانمود کرد؛ و دیگر هیچ ...!