آنچه از مُحرّم فهمیدم …
فهمیدم مُحرّم ماهي'ست که مردم سیاه میپوشند؛ بگو-بخند نمیکنند؛ شادی و سرگرمی را رها میکنند؛ جشن نمیگیرند.
فهمیدم به رقص و پایکوبی نمیپردازند، مگر در سوگواریها و زیرِ پرچمهایِ سیاه.
فهمیدم شبها تا بامدادان بیدار اند و دیگران را نیز با صدایِ بلندِ بلندگوها بیدار نگه میدارند.
فهمیدم به ترانههایِ تند و رقصآور گوش نمیدهند، مگر سروده-اش دربارهیِ کربلا و عاشورا باشد و خاننده-اَش سیاهپوشي ریشدار و دروغپرداز که از هیچ کوششي برایِ درآوردنِ اشکِ شنوندگان فروگذار نمیکند.
فهمیدم مُحرّم ماهی'ست که مردم از دل-و-جان هزینه میکنند برایِ:
خریدِ طبلهایي با شعاعِ دو برابرِ بلندایِ یک اِنسان؛
ساختِ نمادهایِ شگفتانگیز و گاه بیمعنا از آهن و چوب و دستیازی به آنها و گاه پرستیدن-اِشان؛
کشیدنِ پسراني با چهرههایي آراسته بر پردههایي بزرگ، با تکیه بر تواناییِ ذهن و خیالِ نگارگر؛
برگزاریِ مراسمي پرسر-و-صداتر، نورانیتر، شلوغتر، دیرپایانتر، پررفت-و-آمدتر و، در یک کلمه، باشکوهتر از دیگران، با آوازهخانِ بهنامتر، خوراکِ گرانبهاتر، چشمچرانیِ بیشتر و هر عاملِ دیگري که بتواند برتری-اشان را به رخِ دیگران بکشد.
فهمیدم باید وانمود کرد؛ و دیگر هیچ ...!


